تبليغاتX
کسی مثل هیچ کس

کسی مثل هیچ کس

به چشمانت بياموز كه هر كس ارزش ديدن ندارد

میم مثل مادر

وقتي که تو 1 ساله بودي، اون بهت غذا ميداد و تو رو مي شست! به اصطلاح، تر و خشک مي کرد
تو هم با گريه کردن در تمام شب از اون تشکر مي کردي
!
وقتي که تو 2 ساله بودي، اون، بهت ياد داد تا چه جوري راه بري.
تو هم اين طوري ازش تشکر مي کردي، که، وقتي صدات مي زد، فرار مي کردي
!
وقتي که 3 ساله بودي، اون، با عشق، تمام غذايت را آماده مي کرد.
تو هم با ريختن ظرف غذا ،کف اتاق،ازش تشکر مي کردي
!
وقتي 4 ساله بودي، اون برات مداد رنگي خريد.
تو هم، با رنگ کردن ميز اتاق نهار خوري، ازش تشکر مي کردي
!
وقتي که 5 ساله بودي، اون، لباس شيک به تنت کرد تا به تعطيلات بري.
تو هم، با انداختن(به عمد) خودت تو گِل، ازش تشکر کردي
!
وقتي که 6 ساله بودي، اون، تو رو تا مدرسه ات همراهي مي کرد.
تو هم، با فرياد زدنِ: من نمي خوام برم!، ازش تشکر مي کردي
!
وقتي که 7 ساله بودي، اون، برات وسائل بازي بيس بال خريد.
تو هم، با پرت کردن توپ بيس بال به پنجره همسايه کناري، ازش تشکر کردي
!
وقتي که 8 ساله بودي، اون، برات بستني خريد.
تو هم، با چکوندن(بستني) به تمام لباست، ازش تشکر کردي
!
وقتي که 9 ساله بودي، اون، هزينه کلاس پيانوي تو رو پرداخت.
تو هم، بدون زحمت دادن به خودت براي ياد گيري پيانو، ازش تشکر کردي
!
وقتي که 10 ساله بودي، اون، تمام روز رو رانندگي کرد تا تو رو از تمرين فوتبال به کلاس ژيمناستيک و از اونجا به جشن تولد دوستانت، ببره.
تو هم، ازش تشکر کردي،با بيرون پريدن از ماشين، بدون اينکه پشت سرت رو هم نگاه کني
 !
وقتي که 11 ساله بودي، اون تو و دوستت رو براي ديدن فيلم به سينما برد.
تو هم، ازش تشکر کردي، ازش خواستي که در يه رديف ديگه بشينه
!
وقتي که 12 ساله بودي، اون تو رو از تماشاي بعضي برنامه هاي تلوزِيِون بر حذر داشت.
تو هم، ازش تشکر کردي، صبر کردي تا از خونه بيرون بره
!
وقتي که 13 ساله بودي، اون بهت پيشنهاد داد که موهاتو اصلاح کني.
تو هم، ازش تشکر کردي، با گفتن اين جمله: تو اصلاً سليقه اي نداري
!
وقتي که 14 ساله بودي، اون، هزينه اردو يک ماهه تابستاني تو رو پرداخت کرد.
تو هم،ازش تشکر کردي، با فراموش کردن، نوشتن يک نامه ساده
 !
وقتي که 15 ساله بودي، اون از سرِ کار برمي گشت و مي خواست که تو رو در آغوش بگيره(ابراز محبت کنه).
تو هم، ازش تشکر کردي، با قفل کردن درب اتاقت!(نمي ذاشتي که وارد اتاقت بشه
!)
وقتي که 16 ساله بودي، اون بهت ياد داد که چطوري ماشينش رو بروني(رانندگي ياد داد).
تو هم، ازش تشکر مي کردي، هر وقت که مي تونستي ماشين رو بر مي داشتي و مي رفتي
!
وقتي که 17 ساله بودي، وقتيکه اون منتظر يه تماس مهم بود.
تمام شب رو با تلفن صحبت کردي و، اينطوري ازش تشکر کردي
!
وقتي که 18 ساله بودي، اون ، در جشن فارغ التحصيلي دبيرستانت، از خوشحالي گريه مي کرد.
تو هم، ازش تشکر کردي،اينطوري که، تا تموم شدن جشن، پيش مادرت نيومدي
!
وقتي که 19 ساله بودي، اون، شهريه دانشگاهت رو پرداخت، همچنين، تو رو تا دانشگاه رسوند و وسائلت رو هم حمل کرد.
تو هم، ازش تشکر کردي، با گفتن خداحافظِ خشک و خالي، بيرون خوبگاه، به خاطر اينکه نمي خواستي خودتو دست و پا چلفتي نشون بدي!!(به اصطلاح، بچه ماماني
!!)
وقتي که 20 ساله بودي، اون، ازت پرسيد که، آيا شخص خاصي(به عنوان همسر) مد نظرت هست؟
تو هم، ازش تشکر کردي با گفتنِ: به تو ربطي نداره
!!
وقتي که 21 ساله بودي، اون، بهت پيشنهاد خط مشي براي آينده ات داد.
تو هم، با گفتن اين جمله ازش تشکر کردي: من نمي خوام مثل تو باشم
!
وقتي که 22 ساله بودي، اون تو رو، در جشن فارغ التحصيلي دانشگاهت در آغوش گرفت.
تو هم،ازش تشکر کردي،ازش پرسيدي که: مي توني هزينه سفر به اروپا را برام تهيه کني
!
وقتي که 23 ساله بودي، اون، براي اولين آپارتمانت، بهت اثاثيه داد.
تو هم، ازش تشکر کردي،با گفتن اين جمله، پيش دوستات،:اون اثاثيه ها زشت هستن
!
وقتي که 24 ساله بودي، اون دارايي هاي تو رو ديد و در مورد اينکه، در آينده مي خواي با اون ها چي کار کني، ازت سئوال کرد.
تو هم با دريدگي و صدايي(که ناشي از خشم بود)فرياد زدي:مــادررر،لطفا
ً!!
وقتي که 25 ساله بودي، اون، کمکت کرد تا هزينه هاي عروسي رو پرداخت کني، و در حالي که گريه مي کرد بهت گفت که: دلم خيلي برات تنگ مي شه.
تو هم ازش تشکر کردي، اينطوري که، يه جاي دور رو براي زندگيت انتخاب کردي
!!
وقتي که 30 ساله بودي، اون، از طريق شخص ديگه اي فهميد که تو بچه دار شدي و به تو زنگ زد.
تو هم با گفتن اين جمله ،ازش تشکر کردي، "همه چيز ديگه تغيير کرده
!!"
وقتي که 40 ساله بودي، اون، بهت زنگ زد تا روز تولد يکي از اقوام رو يادآوري کنه.
تو هم با گفتن"من الان خيلي گرفتارم" ازش تشکرکردي
!!
وقتي که 50 ساله بودي، اون، مريض شد و به مراقبت و کمک تو احتياج داشت.
تو هم با سخنراني کردن در مورد اينکه والدين، سربار فرزندانشون مي شن، ازش تشکر کردي
!!
و سپس، يک روز، اون، به آرامي از دنيا ميره. و تمام کارهايي که تو(در حق مادرت) انجام ندادي، مثل تندر بر قلبت فرود مياد
.
 اگه مادرت،هنوز زنده هست، فراموش نکن که بيشتر از هميشه بهش محبت کني
...
و، اگه زنده نيست، محبت هاي بي دريقش رو فراموش نکن و به راحتي از اونها نگذر...
هميشه به ياد داشته باش که به مادرت محبت کني و اونو دوست داشته باشي، چون، در طول عمرت فقط يه مادر داري!!!!!


 

نوشته شده توسط هیچ کس در سه شنبه 4 تیر1387 ساعت 7:9 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


تلاشی دیگر

با سلام خدمت همه ی دوستان عزیز . لازم میبینم که در ابتدا از همه عذر خواهی کنم چون مدتی نبودم و نتوانستم به مهربانی های شما پاسخگو باشم .ولی از این به بعد بیشتر خواهم آمد و سعی می کنم زودتر آپ کنم . از همه ی شما سپاسگذارم .

رابرت فراست٬ یکی از بزرگترین شاعرانی که آمریکا به عرصه ادبی جهان عرضه داشته٬ بیست سال تمام بدون هیچ موفقیت و شهرتی سخت کار کرد. او قبل از آنکه جلدی از اشعارش به فروش برود٬ ۳۹سال داشت. امروز اشعار او به ۲۲ زبان زنده دنیا ترجمه و چاپ شده است. او شاعری است که ۴ بار مفتخر به دریافت جایزه پولیتزر شد.
آلبرت اینشتین٬ دانشمندی که بنا به گفته جهانیان باهوش ترین فرد روی زمین بوده٬ گفته است:" من ماهها و سالها فکر میکنم و فکر میکنم. ۹۹ بار استنتاجاتم نادرست هستند و در صدمین بار است که حق با من است. "
موقعی که لوسیانو پاواروتی از دانشگاه فارغ التحصیل شد، دقیقاً نمیدانست که معلم باقی بماند یا اینکه به کار خوانندگی حرفه ای روی آورد. پدرش به او گفت: " لوسیانو! اگر سعی کنی که روی دو تا صندلی بنشینی ، از وسط آنها خواهی افتاد . تو باید یک صندلی انتخاب کنی." پاواروتی معلمی را رها کرد و خوانندگی را انتخاب کرد.او پس از هفت سال مطالعه و نومیدی بود که در نخستین برنامه حرفه ای خود ظاهر شد و مجدداْ پس از هفت سال تلاش دیگر بود که به اپرای متروپلیتن راه یافت. او صندلی خود را انتخاب کرده بود و موفق هم شده بود.
سردبیر روزنامه ای٬ والت دیسنی را بخاطر فقدان قوه تخیل از کار برکنار کرد. والت دیسنی از نخستین شکستهای خود چنین یاد می کرد : " هنگامی که تقریباْ ۲۱ ساله بودم برای نخستین بار مفلس و ورشکسته شدم. روی بالشهای درست شده از یک نیمکت قدیمی می خوابیدم و کنسرو سرد لوبیا می خوردم.
گریگور مندل گیاه شناس اتریشی ٬ کسی که آزمایش و تجارب او با نخود فرنگی منجر به پیدایش علم جدید ژنتیک گردید٬ هرگز موفق نشد امتحانات گزینش معلمی را پشت سر گذارد و معلم علوم دبیرستان بشود.او در درس زیست شناسی مردود شد.
هنری فورد: شکست فرصتی است برای شروع دوباره با هوشیاری بیشتر.
برگرفته از کتاب: سوپ جوجه برای روح................


 

نوشته شده توسط هیچ کس در جمعه 17 خرداد1387 ساعت 7:9 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


از خودت شروع کن

بر سر گور كشيشي در كليساي وست مينستر نوشته شده است : « كودك كه بودم مي خواستم دنيا را تغيير دهم . بزرگتر كه شدم متوجه شدم دنيا خيلي بزرگ است من بايد انگلستان را تغيير دهم . بعد ها دنيا را هم بزرك ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم . در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول كنم . اينك كه در آستانه مرگ هستم مي فهمم كه اگر روز اول خودم را تغيير داده بودم ، شايد مي توانستم دنيا را هم تغيير دهم!!!


بياييد از خودمان شروع كنيم


 

نوشته شده توسط هیچ کس در شنبه 31 فروردین1387 ساعت 7:26 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


بهارستان جامي

 
طاووسي و زاغي در صحن باغي فراهم رسيدند و عيب و هنر يكديگر را ديدند. طاووس با زاغ گفت:«اين موزه سرخ كه در پاي توست, لايق اطلس زركش و ديباي منقّش من است. همانا كه آن وقت كه از شب تاريك عدم, به روز روشن وجود مى آمده‌ايم در پوشيدن موزه غلط كرده‌ايم. من موزه كيمخت سياه تو را پوشيده‌ام و تو موزه اديم سرخ مرا.» زاغ گفت:«حال بر خلاف اين است؛ اگر خطايي رفته است, در پوششهاي ديگر رفته است, باقي خلعتهاي تو مناسب موزه من است؛ غالباً در آن خواب‌آلودگي, تو سر از گريبان من برزده‌اي و من سر از گريبان تو.» در آن نزديكي كشَفَي سر به جيب مراقبت فرو برده بود و آن مجادله و مقاوله را مى شنود. سر برآورد كه:«اي ياران عزيز و دوستان صاحب تميز! اين مجادله‌هاي بيحاصل را بگذاريد و از اين مقاوله بلاطائل دست بداريد خداي – تعالي- همه چيز را به يك كس نداده و زمام همه مرادات در كف يك كس ننهاده. هيچ كس نيست كه وي را خاصّه[اي] داده كه ديگران را نداده است و در وي خاصيتي نهاده كه در ديگران ننهاده, هر كس را به داده خود خُرسند بايد بود و به يافته خُشنود».


 

نوشته شده توسط هیچ کس در سه شنبه 28 اسفند1386 ساعت 7:8 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


باوري براي فلج كردن تو!

روزي پلنگي وحشي به دهكده حمله كرده بود. شيوانا همراه با تعدادي ازجوانان براي شكار پلنگ به جنگل اطراف دهكده رفتند. اما پلنگ خودش را نشان نمي داد و دائم از تله شكارچيان مي گريخت. سرانجام هوا تاريك شد و يكي از جوانان دهكده با اظهار اينكه پلنگ داراي قدرت جادويي است و مقصود آنها را حدس مي زند خودش را ترساند و ترس شديدي را بر تيم حاكم كرد.

شيوانا با خوشحالي گفت كه زمان شكار پلنگ فرا رسيده است و امشب حتما پلنگ خودش را نشان مي دهد . ازقضا پلنگ همان شب خودش را به گروه شكارچيان نشان داد و با زخمي كردن جواني كه به شدت مي ترسيد ، سرانجام با تير هاي بقيه از پا افتاد.

يكي از جوانان از شيوانا پرسيد:"چه چيزي باعث شد شما رخ نمايي پلنگ را پيش بيني كنيد؟ در حالي كه شب هاي قبل چنين چيزي نمي گفتيد!؟"

شيوانا گفت: " ترس جوان و باور او كه پلنگ داراي قدرت جادويي است باعث شد پلنگ احساس قدرت كند و خود را شكست ناپذير حس كند. اين ترس ها و باورهاي ترس آور و فلج كننده ما هستند كه باعث قدرت گرفتن زورگويان و قدرت طلبان مي شوند. پلنگ اگر مي دانست كه در تيم شكارچيان كساني حضور دارند كه از او نمي ترسند هرگز خودش را نشان نمي داد!"


 

نوشته شده توسط هیچ کس در یکشنبه 19 اسفند1386 ساعت 7:3 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


مردى متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوائيش کم شده است. به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولى نميدانست اين موضوع را چگونه با او در ميان بگذارد.

بدين خاطر، نزد دکتر خانوادگيشان رفت و مشکل را با او در ميان گذاشت. دکتر گفت براى اين که بتوانى دقيقتر به من بگويى که ميزان ناشنوايى همسرت چقدر است آزمايش ساده اى وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: ?ابتدا در فاصله ٤ مترى او بايست و با صداى معمولى مطلبى را به او بگو. اگر نشنيد همين کار را در فاصله ٣ مترى تکرار کن. بعد در ٢ مترى و به همين ترتيب تا بالاخره جواب دهد.?

آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق تلويزيون نشسته بود. مرد به خودش گفت الان فاصله ما حدود ٤ متر است. بگذار امتحان کنم. سپس با صداى معمولى از همسرش پرسيد: عزيزم شام چى داريم؟ جوابى نشنيد. بعد بلند شد و يک متر جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و دوباره پرسيد: عزيزم شام چى داريم؟ باز هم پاسخى نيامد. باز هم جلوتر رفت و از وسط هال که تقريباً ٢ متر با آشپزخانه و همسرش فاصله داشت گفت: عزيزم شام چى داريم؟ باز هم جوابى نشنيد . باز هم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسيد . سوالش راتکرار کرد و باز هم جوابى نيامد. اين بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت: عزيزم شام چى داريم؟

زنش گفت: مگه کرى؟ براى پنجمين بار ميگم: خوراک مرغ !!!

نتيجه اخلاقى:
مشکل ممکن است آنطور که ما هميشه فکر ميکنيم در ديگران نباشد و شايد در خود ما باشد


 

نوشته شده توسط هیچ کس در یکشنبه 12 اسفند1386 ساعت 7:21 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


صبح زود بود. توریست آمریکایی به ماهیگیر نگاه می کرد که تازه از
صید برگشته بود. یک ماهی بزرگ در قایقش بود. به او گفت: با این
سرعتی که داری چرا ماهی های بیشتری نمی گیری؟؟؟
ماهیگیر گفت: همین هم خرج زن و بچه هایم را در می آورد...
توریست گفت: بقیه ی روز را چه کار می کنی؟؟؟
گفت: با بچه هایم بازی می کنم، کتاب می خوانم، از مناظر اینجا لذت
می برم، گیتار می زنم و با دوست هایم در دهکده نوشیدنی می نوشم...
توریست گفت: اگر بیشتر ماهی بگیری، با پول اضافه اش می توانی
چند قایق دیگر بخری. بعد از آن می توان بدون واسطه جنس هایت را
بفروشی. بعد می توانی با پول اضافه ات یک کارخانه ی کنسرو سازی
همین اطراف بزنی...
ماهیگیر گفت: بعد چی؟؟؟
* بعد می توانی به نیویورک بروی در بورس سرمایه گذاری کنی.
ماهیگیر گفت: بعد چی؟
* بعد دیگر وقت خوشگذرانی است، سهام ات را در موقع مناسب
می فروشی.
ماهیگیر پرسید: بعد چی؟
*بعد با میلیون ها دلار پول ات می توانی یک کلبه همین اطراف بخری.
ماهیگیر پرسید: بعد چی؟
*** بعد می توانی با بچه هایت بازی کنی، کتاب بخوانی، از مناظر
اینجا لذت ببری، گیتار بزنی و با دوست هایت در دهکده نوشیدنی
بنوشی...


 

نوشته شده توسط هیچ کس در جمعه 26 بهمن1386 ساعت 6:36 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


داستان عقاب( واقعي )

لطفا بعد از خواندن بيشتر تامل كنيد- مرسي


عمر عقاب از همه پرندگان نوع خود درازتر است
عقاب مي تواند تا 70 سال زندگي كند.
ولي براي اينكه به اين سن برسد بايد تصميم دشواري بگيرد.
زماني كه عقاب به 40 سالگي مي رسد:
چنگال هاي بلند و انعطاف پذيرش ديگر نمي توانند طعمه را گرفته را نگاه دارند.
نوك بلندو تيزش خميده و كند مي شود
شهبال هاي كهن سالش بر اثر كلفت شدن پرها به
سينه اش مي چسببند و پرواز براي عقابل دشوار مي گردد.
در اين هنگام عقاب تنها دو گزينه در پيش روي دارد.
يابايد بميرد و يا آن كه فراينددردناكي را كه 150 روز به درازا مي كشد پذيرا گردد.
براي گذرانيدن اين فرايند عقاب بايد به نوك كوهي كه در آنجا آشيانه دارد پرواز كند.
در آنجا عقاب نوكش را آن قدر به سنگ مي كوبد تا نوكش از جاي كنده شود.
پس از كنده شدن نوكش ٬ عقاب بايد صبر كند تا نوك تازه اي در جاي نوك كهنه رشد كند ٬ سپس بايد چنگال 4 پيش را از جاي بركند.
زماني كه به جاي چنگال هاي كنده شده ٬ چنگال هاي تازه اي در آيند ٬ آن وقت عقابل شروع به كندن همه پرهاي قديمي اش مي كند.
سرانجام ٬ پس از 5 ماه عقاب پروازي را كه تولد دوباره نام دارد آغاز كرده ...
و 30 سال ديگر زندگي مي كند.




چرا اين دگرگوني ضروري است؟؟؟

بيشتر وقت ها براي بقا ٬ ما بايد فرايند دگرگوني را آغاز كنيم.

گاهي وقت ها بايد از خاطرات قديمي ٬ عادتهاي كهنه و سنتهاي گذشته رها شويم.

تنها زماني كه از سنگيني بارهاي گذشته آزاد شويم مي توانيم از فرستهاي زمان حال بهره مند گرديم.


حال شما در چه فكري هستيد؟


 

نوشته شده توسط هیچ کس در جمعه 5 بهمن1386 ساعت 7:24 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


قرباني عزيزترين پاره وجود

روزي پسر بچه اي نزد شيوانا عارف بزرگ آمد و گفت : " مادرم قصد دارد براي راضي ساختن خداي معبد و به خاطر محبتي که به کاهن معبد دارد. خواهر کوچکم را قرباني کند. لطفا خواهر بيگناهم را نجات دهيد ."

شيوانا سراسيمه به سراغ زن رفت و با حيرت ديد که زن دست و پاي دختر خردسالش را بسته و در مقابل در معبد قصد دارد با چاقو سر دختر را ببرد. جمعيت زيادي زن بخت برگشته را دوره کرده بودندو کاهن معبد نيز با غرور و خونسردي روي سنگ بزرگي کنار در معبد نشسته و شاهد ماجرا بود. شيوانا به سراغ زن رفت و ديد که زن به شدت دخترش را دوست دارد و چندين بار او را در آغوش مي گيرد و مي بوسد. اما در عين حال مي خواهد کودکش را بکشد. تا بت اعظم معبد او را ببخشد و برکت و فراواني را به زندگي او ارزاني دارد. شيوانا از زن پرسيد که چرا دخترش را قرباني مي کند. زن پاسخ داد که کاهن معبد گفته است که بايد عزيزترين پاره وجود خود را قرباني کند تا بت اعظم او را ببخشد و به زندگي اش برکت جاودانه ارزاني دارد.

شيوانا تبسمي کرد و گفت : " اما اين دختر که عزيزترين بخش وجود تو نيست. چون تصميم به هلا کش گرفته اي. عزيزترين بخش زندگي تو همين کاهن معبد است که به خاطر حرف او تصميم گرفته اي دختر نازنين ات را بکشي. بت اعظم که احمق نيست. او به تو گفته است که بايد عزيزترين بخش زندگي ات را از بين ببري و اگر تو اشتباهي به جاي کاهن دخترت را قرباني کني . هيچ اتفاقي نمي افتد و شايد به خاطر سرپيچي از دستور بت اعظم بلا و بدبختي هم گريبانت را بگيرد !"

زن لختي مکث کرد. دست و پاي دخترک را باز کرد. او را در آغوش گرفت و آنگاه درحالي که چاقو را محکم در دست گرفته بود به سمت پله سنگي معبد دويد.اما هيچ اثري از کاهن معبد نبود. مي گويند از آن روز به بعد ديگر کسي کاهن معبد را در آن اطراف ند يد


 

نوشته شده توسط هیچ کس در یکشنبه 16 دی1386 ساعت 7:4 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


عقرب و قورباغه

روزی قورباغه ای کنار نهری نشسته بود. عقربی به او گفت : می خواهم از نهر بگذرم اما شنا بلد نيستم. ممکن است مرابر پشت خود تا آن سوی نهر ببري؟ قورباغه گفت: تو عقرب هستی و عقرب ها قورباغه ها را نيش ميزنند.
عقرب گفت: چرا نيش بزنم؟ من می خواهم به آن طرف برسم.
قورباغه قبول کرد.

درست وسط راه رسيده بودند که عقرب قورباغه را نيش زد.
قورباغه در حاليکه ازدرد به خود می پيچيد و آخرين نفسها را می کشيد گفت: چرا اين کار را کردي؟ حالا هر دو غرق ميشيم.


عقرب گفت: آخر من يک عقربم و عقرب ها بايد قورباغه ها را نيش بزنند.


                                 
  برگرفته از کتاب موفقيت


 

نوشته شده توسط هیچ کس در سه شنبه 4 دی1386 ساعت 7:34 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


بهشت و جهنم

فردي از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد ، خداوند پذيرفت. او را وارد اتاقي نمود که جمعي از مردم در اطراف يک ديگ بزرگ غذا نشسته بودند. همه گرسنه ، نا اميد و در عذاب بودند . هر کدام قاشقي داشت که به ديگ مي رسيد ولي دسته قاشق ها بلند تر از بازوي آن ها بود ، به طوري که نمي توانستند قاشق را به دهان شان برسانند ! عذاب آن ها وحشتناک بود .

آن گاه خداوند گفت : اکنون بهشت را به تو نشان مي دهم . او به اتاق ديگري که درست مانند اولي بود وارد شد . ديگ غذا ، جمعي از مردم همان قاشق هاي دسته بلند ... ولي در آن جا همه شاد و سير بودند .

آن مرد گفت : نمي فهمم ؟ چرا مردم در اين جا شادند در حالي که در اتاق ديگر بدبخت هستند ، با آن که همه چيزشان يکسان است ؟

خداوند تبسمي کرد و گفت : خيلي ساده است ، در اين جا آن ها ياد گرفته اند که يکديگر را تغذيه کنند . هر کسي با قاشق غذا در دهان ديگري مي گذارد ، چون ايمان دارد کسي هست که در دهانش غذايي بگذارد !!!


 

نوشته شده توسط هیچ کس در پنجشنبه 1 آذر1386 ساعت 4:12 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


چه کسی را باور کنم؟؟؟

دكتر ها به من گفتند كه هيچ گاه راه نمي روم، اما مادرم گفت كه من راه مي روم و من حرف مادرم را باور كردم.بگذاريد داستان دختر كوچكي را برايتان بگويم كه در يك كلبه محقر دور از شهر در يك خانواده فقير به دنيا آمده بود. زايمان، زودتر از زمان مقرر انجام شده بود و او نوزاد زودرس، ضعيف و شكننده اي بود. همه شك داشتند كه زنده بماند.وقتي 4 ساله شد بيماري ذات الريه و مخملك را با هم گرفت، تركيب خطرناكي كه پاي چپ او را از كار انداخت و فلج كرد. اما او خوش شانس بود چون مادري داشت كه او را تشويق و دلگرم مي كرد. مادرش به او گفت: «علي رغم مشكلي كه در پايت داري با زندگي ات هر كاري كه بخواهي مي تواني بكني، تنها چيزي كه احتياج داري ايمان، مداومت در كار، جرات و يك روح سرسخت و مقاوم است.»

بدين ترتيب در 9 سالگي دختر كوچولو بست هاي آهني پايش را كنار گذالشت و بر خلاف آنچه دكتر ها مي گفتند كه هيچ گاه به طور طبيعي راه نمي رود، راه رفت و 4 سال طول كشيد تا قدم هاي منظم و بلندي را برداشت و اين يك معجزه بود. او يك آرزوي باور نكردني داشت، آرزو داشت بزرگ ترين دونده زن جهان شود اما با پاهايي مثل پاهاي او اين آرزو چه معنايي مي توانست داشته باشد؟

در 13 سالگي در يك مسابقه دو شركت كرد و در تمام مسابقات، آخرين نفر بود. همه به اصرار به او مي گفتند كه اين كار را كنار بگذارد، اما روز فرا رسيد كه او قهرمان مسابقه شد.از آن زمان به بعد ويلما در هر مسابقه اي شركت كرد و برنده شد.

در سال 1960 او به بازي هاي المپيك راه يافت، و آنجا در برابر اولين دونده زن دنيا يك دختر آلماني قرار گرفت و تا بحال كسي نتوانسته بود او را شكست دهد. اما ويلما پيروز شد و در دو 100 متر، 200 متر، و دو امدادي 400 متر، 3 مدال المپيك گرفت.آن روز او اولين زني بود كه توانست در يك دوره المپيك 3 مدال طلا كسب كند، در حالي كه گفته بودند او هيچ وقت نمي تواند دوباره راه برود!!!


 

نوشته شده توسط هیچ کس در جمعه 11 آبان1386 ساعت 6:7 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


پيله ابريشم

پيله ابريشم : روزي سوراخ کوچکي در يک پيله ظاهر شد . شخصي نشست

و ساعتها تقلاي پروانه براي بيرون آمدن از سوراخ کوچک پيله راتماشا کرد.

ناگهان تقلاي پروانه متوقف شدو به نظر رسيد که خسته شده و ديگر نمي

تواند به تلاشش ادامه دهد. آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کندو با

برش قيچي سوراخ پيله را گشاد کرد. پروانه به راحتي از پيله خارج شد اما

جثه اش ضعيف و بالهايش چروکيده بودند. آن شخص به تماشاي پروانه ادامه

داد . او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود واز جثه او محافظت

کند اما چنين نشد . در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را روي زمين بخزد . و

هرگز نتوانست با بالهايش پرواز کند . آن شخص مهربان نفهميد که محدوديت

پيله و تقلا براي خارج شدن از سوراخ ريز آن را خدا براي پروانه قرار داده بود تا

به آن وسيله مايعي از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پيله به او امکان

پرواز دهد . گاهي اوقات در زندگي فقط به تقلا نياز داريم. اگر خداوند مقرر

ميکرد بدون هيچ مشکلي زندگي کنيم فلج ميشديم - به اندازه کافي قوي

نميشديم و هر گز نمي توانستيم  پرواز کنيم


 

نوشته شده توسط هیچ کس در یکشنبه 29 مهر1386 ساعت 7:18 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


حقیقتی کوچک برای 100% ساختن زندگی

اگر:

A B C D E F G H I J K L M N O P Q R S T U V W X Y Z

برابر:

 

1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26

باشد . . . آنگاه داريم . . .

 

كار سخت : HARD WORK

H+A+R+D+W+O+R+K

8+1+18+4+23+15+18+11=%98

 

دانش : KNOWLEDGE

K+N+O+W+L+E+D+G+E

11+14+15+23+12+5+4+7+5=%96

 

دوست داشتن : LOVE

L+O+V+E

12+15+25+5=%54

 

خوشبختي LUCK :

L+U+C+K

12+21+3+11=%47

 

( بيشتر ما تصور نمي كنيم كه اين مورد خيلي مهم باشد؟؟)

پس چه چيز 100% را مي سازد؟

 

پول؟. . . نه!!!MONEY 

M+O+N+E+Y

13+15+14+5+25=%72

 

راهبري؟. . . نه!!! LEADERSHIP 

L+E+A+D+E+R+S+H+I+P

12+5+1+4+5+18+19+8+9+16=%97

 

هر مساله اي راه حلي دارد تنها اگر نگرش مان را تغيير دهيم.

به قسمت بالا برگرديد (به 100%)، واقعا به چه چيزي براي يك قدم پيش تر رفتن احتياج داريم؟؟

 

 

  نگرش   ATTITUDE :

        A+T+T+I+T+U+D+E

1+20+20+9+20+21+4+5=%100

 

اين نگرش ما نسبت به زندگي و كار است كه زندگي را %100 مي سازد !!!

نگرش تان را تغيير دهيد،تا بتوانيد زندگي تان را تغيير دهيد!!!

 

حالا شما جواب سوال را مي دانيد چه كاري انجام خواهيد داد؟؟

 

  نگرش همه چيز است.  


 

نوشته شده توسط هیچ کس در سه شنبه 10 مهر1386 ساعت 8:10 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


در سینه ات نهنگی می تپد

این که مدام به سینه ات می کوبد، قلب نیست؛ ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود. ماهی کوچکی که طعم تنگ آزارش می دهد و بوی دریا هوایی اش کرده است.

قلب ها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس. اما کیست که باور کند در سینه اش نهنگی می تپد؟!

آدم ها، ماهی ها را در تنگ دوست دارند و قلب ها را در سینه. اما ماهی وقتی در دریا شناور شد ماهی است و قلب وقتی در خدا غوطه خورد، قلب است.

هیچ کس نمی تواند نهنگی را در تنگی نگه دارد؛ تو چطور می خواهی قلبت را در سینه نگه داری؟ و چه دردناک است وقتی نهنگی مچاله می شود و وقتی دریا مختصر می شود و وقتی قلب خلاصه می شود و آدم قانع.

این ماهی کوچک، اما بزرگ خواهد شد و این تنگ، تَنگ خواهد شد و این آب ته خواهد کشید.

تو اما کاش قدری دریا می نوشیدی و کاش نقبی می زدی از تنگ سینه به اقیانوس. کاش راه آبی به نا منتها می کشیدی و کاش این قطره را به بی نهایت گره می زدی. کاش.......

بگذریم......

دریا و اقیانوس به کنار، نا منتها و بی نهایت پیشکش.

کاش لااقل آب این تنگ را گاهی عوض می کردی. این آب مانده است و بو گرفته است. و تو می دانی آب هم که بماند می گندد. آب هم که بماند لجن می بندد. و حیف از این ماهی که در گل و لای بلولد و حیف از این قلب که در غلط بغلتد!


 

نوشته شده توسط هیچ کس در سه شنبه 13 شهریور1386 ساعت 8:0 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


بالهایت را کجا جا گذاشتی؟

 

پرنده بر شانه های انسان نشست. انسان با تعجب روی به پرنده کرد و گفت: اما من درخت نیستم ، تو نمی توانی روی شانه های من آشیانه بسازی.

پرنده گفت: من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم اما گاهی پرنده ها و آدم ها را اشتباه می گیرم.

انسان خندید و به نظرش این خنده دارترین اشتبا ه ممکن بود.

پرنده گفت: راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟

انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید.

پرنده گفت نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است. انسان دیگر نخندید. انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد، چیزی که نمی دانست چیست؛ شاید یک آبی دور یک اوج دوست داشتنی.

پرنده گفت: غیر ازتو پرنده های دیگری را هم می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است. درست که پرواز برای یک پرنده ضروری است اما اگر تمرین نکند فراموش می کند.

پرنده این را گفت و پر زد. انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتاد، و به یاد آورد روزی نام آن آبی بلند بالای سرش آسمان بود. و چیزی شبیه دلتنگی در دلش موج زد. آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت: یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریدم ، زمین و آسمان هر دو برای تو بود، اما تو آسما ن را ندیدی .

راستی عزیزم، بالهایت را کجا جا گذاشتی؟

انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد، آن وقت رو به خدا کرد و گریست.


 

نوشته شده توسط هیچ کس در شنبه 27 مرداد1386 ساعت 7:55 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


قدرت اندیشه

پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم
 
بزند اما اين کار خيلي سختي بود . تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود .
 
پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد : پسرعزيزم من حال
 
خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم . من نمي خواهم اين مزرعه را از
 
دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت من براي کار مزرعه
 
خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد. من مي دانم که اگر تو اينجا
 
بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي . دوستدار تو پدر. پيرمرد اين تلگراف را دريافت
 
کرد : پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام . 4 صبح فردا 12
 
نفر از مأموران اف بي آي و افسران پليس محلي ديده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون
 
اينکه اسلحه اي پيدا کنند . پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه
 
اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند ؟ پسرش پاسخ داد : پدر برو و سيب زميني هايت را بکار،
 
اين بهترين کاري بود که از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم.
 
هيچ مانعي در دنيا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصميم به انجام کاري بگيريد مي
 
توانيد آن را انجام بدهيد


 

نوشته شده توسط هیچ کس در چهارشنبه 10 مرداد1386 ساعت 10:25 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


آمده ام بلکه نگاهم کنی

با همه بی سر و سامانی ام

باز به دنبال پريشانی ام

طاقت فرسودگی ام هيچ نيست

در پی ويران شدن آنی ام

آمده ام بلکه نگاهم کنی

عاشق آن لحظه طوفانی ام

دل خوش گرمای کسی نيستم

آمده ام تا تو بسوزانی ام

آمده ام با عطش سالها

تا تو کمی عشق بنوشانی ام

ماهی برگشته ز دريا شدم

تا تو بگيری و بميرانی ام

خوب ترين حادثه می دانمت

خوب ترين حادثه می دانی ام؟

حرف بزن ابر مرا باز کن

دير زمانی است که بارانی ام

حرف بزن حرف بزن سالهاست

تشنه يک صحبت طولانی ام

ها... به کجا می کشی ام خوب من؟

ها... نکشانی به پشيمانی ام


 

نوشته شده توسط هیچ کس در جمعه 22 تیر1386 ساعت 8:38 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


همه چیز آنگونه که می بینیم نیست

روزي روزگاري دو فرشته کوچک در سفر بودند. يک شب به منزل فردي ثروتمند رسيدند و از صاحبخانه اجازه خواستند تا شب را در آنجا سپري کنند . آن خانواده بسيار بي ادبانه برخورد کردند و اجازه نداند تا آن دو فرشته در اتاق ميهمانان شب را سپري کنند و در عوض آنها را به زيرزمين سرد و تاريکي منتقل کردند . آن دو فرشته کوچک همانطور که مشغول آماده کردن جاي خود بودند ناگهان فرشته بزرگتر چشمش به سوراخي در درون ديوار افتاد و سريعا به سمت سوراخ رفت و آنرا تعمير و درست کرد . فرشته کوچکتر پرسيد : چرا سوراخ ديوار را تعمير کردي . فرشته بزرگتر پاسخ داد : هميشه چيزهايي را که مي بينيم آنچه نيست که به نظر مي آيد . فرشته کوچکتر از اين سخن سر در نياورد . فردا صبح آن دو فرشته به راه خود ادامه دادند تا شب به نزديکي يک کلبه متعلق به يک زوج کشاورز رسيدند . و از صاحبخانه خواستند تا اجازه دهند شب را آنجا سپري کنند . زن و مرد کشاورز که سني از آنها گذشته بود با مهرباني کامل جواب مثبت دادند و پس از پذيرايي اجازه دادند تا آن دو فرشته در اتاق آنها و روي تخت آنها بخوابند و خودشان روي زمين سرد خوابيدند. صبح هنگام فرشته کوچک با صداي گريه مرد و زن کشاورز از خواب بيدار شد و ديد آندو غرق در گريه مي باشند . جلوتر رفت و ديد تنها گاو شيرده آن زوج که محل درآمد آنها نيز بود در روي زمين افتاده و مرده. فرشته کوچک برآشفت و به فرشته بزرگتر فرياد زد : چرا اجازه دادي چنين اتفاقي بيفتد . تو به خانواده اول که همه چيز داشتند کمک کردي و ديوار سوراخ آنها را تعمير کردي ولي اين خانواده که غير از اين گاو چيز ديگري نداشتند کمک نکردي و اجازه دادي اين گاو بميرد. فرشته بزرگتر به آرامي و نرمي پاسخ داد: چيزها آنطور که ديده مي شوند به نظر نمي آيد. فرشته کوچک فرياد زد : يعني چه من نمي فهمم. فرشته بزرگ گفت : هنگامي که در زير زمين منزل آن مرد ثروتمند اقامت داشتيم ديدم که در سوراخ آن ديوار گنجي وجود دارد و چون ديدم که آن مرد به ديگران کمک نمي کند و از آنجه دارد در راه کمک استفاده نمي کند پس سوراخ ديوار را ترميم و تعمير کردم تا آنها گنج را پيدا نکنند. ديشب که در اتاق خواب اين زوج خوابيده بودم فرشته مرگ آمد و قصد گرفتن جان زن کشاورز را داشت و من بجاي زن گاو را پيشنهاد و قرباني کردم. چيزها آنطور که ديده مي شوند به نظر نمي آيند.

 

"بعضي وقتها چيزهايي اتفاق مي افتد که دقيقا بر عکس انتظار و خواست ماست و اگر انصاف داريد به اتفاقاتي که مي افتد بايد اعتماد داشته باشيد . شايد که به وقت و زمانش متوجه دلايل آن اتفاقات شويد. * آدمهايي به زندگي شما وارد مي شوند و به سرعت مي روند * دوستاني پيدا مي شوند و مدتها باقي مي مانند و رد پايي زيبا در درون قلب ما باقي مي گذارند و ما خود اين کار را براي ديگران انجام نمي دهيم چون دوست خود را يافته ايم و ديگري اين کار را براي ما انجام داده. "

 

* ديروز يک خاطره است ، فردا يک راز است و امروز يک هديه است .


 

نوشته شده توسط هیچ کس در سه شنبه 12 تیر1386 ساعت 2:1 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


عشق

یادمان باشد از امروز خطایی نکنیم

گرکه در خویش شکستیم صدایی نکنیم

پر پروانه شکستن هنر انسان نیست

 گر شکستیم زغفلت من و مایی نکنیم

 یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم

 وقت پر پر شدنش ساز و نوایی نکنیم

 یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

 طلب عشق ز هر بی سروپایی نکنیم

 


 

نوشته شده توسط هیچ کس در دوشنبه 28 خرداد1386 ساعت 5:58 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


جوانمردی

جوانمردي از بياباني مي گذشت . ازمسافتي دور آدمي را ديد نقش بر

زمين . خواهان كمك . با سرعت تمام به سوي او شتافت . غريبي بود .تشنه

و گرسنه . در حال جان كندن . از اسب پايين آمد ، مشك آب را بر لبهاي

خشكيده او گذاشت . آنقدر آبش داد تا سيراب شد. …. جاني دوباره گرفت و

رمقي تازه پيدا كرد . اما به جاي آن كه شكوفه هاي مهر و عاطفه را تقديم

منجي خويش كند. تيغ بر او كشيد و تا مي توانست از نامردي و قساوت دريغ

نكرد. آنگاه پيكر مجروح و زخم خورده او را در آن بيابان برهوت رها كرد سوار

اسب او شد كه برود… جوانمرد كه هنوز نيمه جاني در بدنش بود ، با اشاره

او را صدا كرد و گفت : ار كاري كه كردي در هيچ مجلسي سخن مگو!...

مردك از سر شگفتي علت اين امر را جويا شد . او پاسخ دادو گفت : تو اكنون

 يك جوانمرد را كشتي. اما اگر بيان اين موضوع نقل مجالس شود فتوت و

جوانمردي كشته خواهد شد . آنگاه هيچ مرد رشيدي را نخواهي يافت كه در

بيابان دست افتاده اي را بگيرد

 


 

نوشته شده توسط هیچ کس در شنبه 19 خرداد1386 ساعت 6:53 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


داستان زندگی

در بیمارستانی دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند. تخت او در کنار تنها پنجره اتاق بود. اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد. آنها ساعتها با یکدیگر صحبت می کردند، از همسر، خانواده، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می زدند.

هر روز بعد از ظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود می نشست و تمام چیز هایی که بیرون از پنجره می دید برای هم اتاقیش توصیف می کرد. بیمار دیگر در مدت این یک سات با شیندن حال و هوای دنیای بیرون جانی تازه می گرفت.

این پنجره رو به یک پارک بود که دریاچه زیبایی داشت مرغابیها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایقهای تفریحی شان در آب سرگرم بودند. درختان کهن، به منظره بیرون زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دور دست دیده میشد. همان طور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف می کرد هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد.

روز ها و هفته ها سپری شد.

یک روز صبح پرستاری که برای شستشوی آنها آب آورده بود جسم بی جان مرد کنار پنجره را دید که در خواب و با آرامش از دنیا رفته بود.

پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست که آن مرد را از اتاق خارج کنند.

مرد دیگر خواهش کرد که تختش را کنار به پنجره منتقل کنند. پرستار این کار را انجام داد.

آن مرد به آرامی و با درد بسیار خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد. بالاخره او می توانست این دنیا را با چشمان خودش ببیند.

در عین نا باوری او با یک دیوار مواجه شد.

پرستار را صدا زد و با حیرت پرسید که چه چیزی هم اتاقیش را وادار می کرده چنین مناظر دل انگیزی را برای او توصیف کند؟

پرستار پاسخ داد: شاید او می خواسته به تو قوت قلب بدهد. آن مرد اصلا نابینا بود و حتی نمی توانست دیوار را ببیند.


 

نوشته شده توسط هیچ کس در جمعه 4 خرداد1386 ساعت 1:24 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


Searching …در جستجو ...  

 

I was searching for God for thousands of lives.عمرهای متوالی در جستجوی خدا بودم ...

   

One day in total seclusion and disparity, I whispered:روزی در نا امیدی و تنهایی زمزمه ای کردم:

“God, speak to me” and a bird sang, but I did not hear."خدایا با من صحبت کن" و یک پرنده شروع به آواز کرد و من نشنیدم .

 

So I yelled, “God let me hear you!” And the thunder rolled across the sky. But I did not listen.فریاد زدم : بگذار تو را بشنوم . رعد و برقی زد ولی باز هم او را نشنیدم .

 

I looked around and said, “God let me see you” and a star shone brightly. But I did not notice.به اطراف نگاهی کردم و گفتم : خدایا بگذار تو را ببینم . ناگهان ستاره ای درخشید ولی نادیده گرفتم .

 

And then I shouted, “God show me a miracle”, and a life was born. But I did not apprehend.فریاد زدم : معجزه ای نشانم بده . بچه ای متولد شد ولی بفهمم نرسید .

 

So, I cried out in despair, “touch me God and let me know that you are here!” Whereupon God reached down and touched me. But I brushed the butterfly away and walked on.در نا امیدی گفتم خدایا لمسم کن . پروانه ای لمسم کرد پروانه را به کناری زدم و به راه خودم ادامه دادم .

 

So my real search started …و عاقبت جستجویم شروع شد

 

I saw him, sometimes far away. I rushed; by the time I would reach there he had gone further.هر از گاهی تا او را می دیدم به سرعت ناپدید می شد و این بارها تکرار می شد .

 

It went on and on. But finally I arrived at the door, and on the door was a sign, “this is the house where God lives.”این عمل بارها و بارها تکرار شد تا به دری رسیدم که بر رویش نوشته بود :"اینجا خانه خداست".

 

I became worried for the first time. I became very troubled. Trembling, I went up the stairs.برای نخستین بار تشویشی برم داشت و به آرامی از پله ها بالا رفتم .

 

I was just about to knock on the door, and suddenly in a flash, I saw,درست در هنگام در زدن در با خود گفتم

 

If I knock on the door and God opens the door, then what?اگر خدا در را باز کند آن وقت چه ؟

 

Then everything is finished – my journeys , my pilgrimages , my great adventures , my philosophy , my poetry , all the longing of my heart , all is finished ! It will be suicide!آن وقت همه چیز تمام می شود . تمامی تحقیق٬جستجو٬اشعار٬فلسفه و حجهایم به پایان می رسد . این یک خودکشی است .

 

Seeing the point, I removed my shoes from my feet because going back down the stairs might create some noise. And from the moment I reached the bottom of the steps I ran.به این دلیل به برای صدا نکردن کفشهایم را در آوردم و به آهستگی به پایین آمدم .

 

I have not looked back. Since then I have been running for thousands of years. I am still searching for God, although now I know where he lives.هزاران سال است که در حال دویدنم و هنوز به دنبال خدا هستم ولی حال می دان که کجا زندگی می کند .

 

So all I have to do is avoid that place, and I can go on searching for him everywhere else. But I have to avoid that house.تنها کاری که باید بکنم دوری از خانه اوست و ادامه به جستجو بدهم .

 

That house haunts me, I remember it perfectly. If by chance I accidentally enter that house, then all is finished.فقط بلید از خانه او دوری کنم . ورود به خانه او پایان سالها جستجوی من است .

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط هیچ کس در دوشنبه 17 اردیبهشت1386 ساعت 2:23 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


من که تسبیح نبودم تو مرا چرخاندی                  مشت بر مهره تنهایی من پیچاندی

 

مُهر دستان تو دنبال دعایی می گشت              بارها دور زدی ذهن مرا گرداندی

 

ذکرها گفتی و بر گفتة خود خندیدی                  از همین نغمه تاریک مرا ترساندی

 

بر لبت نام خدا بود – خدا شاهد ماست            بر لبت نام خدا بود و مرا رقصاندی

 

دست ویرانگر تو عادت چرخیدن داشت             عادتت را به غلط چرخة ایمان خواندی

 

قلب صد پارة من من مُهره صد دانه نبود          تو ولی گشتی و این گمشده را لرزاندی

 

جمع کن : رشتة ایمان دلم پاره شدست         من که تسبیح نبودم ، تو چرا چرخاندی ؟


 

نوشته شده توسط هیچ کس در شنبه 1 اردیبهشت1386 ساعت 8:25 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


گفتند کلاغ شادمان گفتم پر                          گفتند کبوترانمان گفتم پر

گفتند خودت به اوج اندیشیدم                        در حسرت رنگ آسمان گفتم پر

گفتند مگر پرنده ای؟خندیدم                         گفتند تو باختی و من رنجیدم

در بازی کودکان فریبم دادند                       احساس بزرگ پر زدن را چیدم

آن روز به خاک آشنایم کردند                      از نغمه ی پرواز جدایم کردند

آن باور آسمانی از یادم رفت                       در پهنه ی این زمین رهایم کردند

گفتند(( پرنده)) گریه ام را دیدند                  دیوانه ی خاک بودم و فهمیدند

گفتم که(( نمی پرد)) نگاهم کردند                بر