تبليغاتX
کسی مثل هیچ کس

کسی مثل هیچ کس

به چشمانت بياموز كه هر كس ارزش ديدن ندارد

عشق

یادمان باشد از امروز خطایی نکنیم

گرکه در خویش شکستیم صدایی نکنیم

پر پروانه شکستن هنر انسان نیست

 گر شکستیم زغفلت من و مایی نکنیم

 یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم

 وقت پر پر شدنش ساز و نوایی نکنیم

 یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

 طلب عشق ز هر بی سروپایی نکنیم

 


 

نوشته شده توسط هیچ کس در دوشنبه 28 خرداد1386 ساعت 5:58 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


جوانمردی

جوانمردي از بياباني مي گذشت . ازمسافتي دور آدمي را ديد نقش بر

زمين . خواهان كمك . با سرعت تمام به سوي او شتافت . غريبي بود .تشنه

و گرسنه . در حال جان كندن . از اسب پايين آمد ، مشك آب را بر لبهاي

خشكيده او گذاشت . آنقدر آبش داد تا سيراب شد. …. جاني دوباره گرفت و

رمقي تازه پيدا كرد . اما به جاي آن كه شكوفه هاي مهر و عاطفه را تقديم

منجي خويش كند. تيغ بر او كشيد و تا مي توانست از نامردي و قساوت دريغ

نكرد. آنگاه پيكر مجروح و زخم خورده او را در آن بيابان برهوت رها كرد سوار

اسب او شد كه برود… جوانمرد كه هنوز نيمه جاني در بدنش بود ، با اشاره

او را صدا كرد و گفت : ار كاري كه كردي در هيچ مجلسي سخن مگو!...

مردك از سر شگفتي علت اين امر را جويا شد . او پاسخ دادو گفت : تو اكنون

 يك جوانمرد را كشتي. اما اگر بيان اين موضوع نقل مجالس شود فتوت و

جوانمردي كشته خواهد شد . آنگاه هيچ مرد رشيدي را نخواهي يافت كه در

بيابان دست افتاده اي را بگيرد

 


 

نوشته شده توسط هیچ کس در شنبه 19 خرداد1386 ساعت 6:53 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


داستان زندگی

در بیمارستانی دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند. تخت او در کنار تنها پنجره اتاق بود. اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد. آنها ساعتها با یکدیگر صحبت می کردند، از همسر، خانواده، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می زدند.

هر روز بعد از ظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود می نشست و تمام چیز هایی که بیرون از پنجره می دید برای هم اتاقیش توصیف می کرد. بیمار دیگر در مدت این یک سات با شیندن حال و هوای دنیای بیرون جانی تازه می گرفت.

این پنجره رو به یک پارک بود که دریاچه زیبایی داشت مرغابیها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایقهای تفریحی شان در آب سرگرم بودند. درختان کهن، به منظره بیرون زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دور دست دیده میشد. همان طور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف می کرد هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد.

روز ها و هفته ها سپری شد.

یک روز صبح پرستاری که برای شستشوی آنها آب آورده بود جسم بی جان مرد کنار پنجره را دید که در خواب و با آرامش از دنیا رفته بود.

پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست که آن مرد را از اتاق خارج کنند.

مرد دیگر خواهش کرد که تختش را کنار به پنجره منتقل کنند. پرستار این کار را انجام داد.

آن مرد به آرامی و با درد بسیار خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد. بالاخره او می توانست این دنیا را با چشمان خودش ببیند.

در عین نا باوری او با یک دیوار مواجه شد.

پرستار را صدا زد و با حیرت پرسید که چه چیزی هم اتاقیش را وادار می کرده چنین مناظر دل انگیزی را برای او توصیف کند؟

پرستار پاسخ داد: شاید او می خواسته به تو قوت قلب بدهد. آن مرد اصلا نابینا بود و حتی نمی توانست دیوار را ببیند.


 

نوشته شده توسط هیچ کس در جمعه 4 خرداد1386 ساعت 1:24 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت