درباره وبلاگ
هر رفتنی رسیدن نیست ولی برای رسیدن باید رفت . در بنبست راه آسمان باز است پس پرواز را بیاموز .
فهرست اصلی
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
" آرتور اشي " قهرمان افسانه ايي تنيس ويمبلدون بر اثر خون آلوده ايي كه در جريان عمل جراحي در سال 1983 دريافت كرد به بيماري ايدز مبتلا شد و در بستر بيماري افتاد . او از سراسر دنيا نامه هايي از طرفدارانش دريافت ميكرد. يكي از طرفدارانش نوشته بود چرا خدا تو را براي چنين بيماري انتخاب كرد ؟؟؟ او در جواب نوشت:
در دنيا 50 ميليون كودك بازي تنيس را اغاز ميكنند/ 5 ميليون نفر ياد ميگيرند كه چگونه تنيس بازي كنند / 500 هزار نفر تنيس را در سطح حرفه ايي ياد ميگيرند / 50 هزار نفر پا به مسابقات مي گذارند / 5 هزار نفر سرشناس ميشوند / 50 نفر به مسابقات ويمبلدون راه پيدا ميكنند / 4 نفر به نيمه نهايي ميرسند / 2 نفر به فينال را پيدا ميكنند / و تهنا يك نفر .............. آن هنگام كه جام قهرماني را روي دستانم گرفته بودم ....هرگز نپرسيدم : خدايا چرا من ؟؟؟ ..... و امروز نيز كه از بيماري رنج ميكشم نخواهم پرسيد : خدايا چرا من ؟؟؟
نوشته شده توسط هیچ کس در شنبه 26 مرداد1387 ساعت 6:3 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
پدري براي سرگرم كردن فرزندش نقشه جهان را چند قسمت كرد و به او داد تا مانند پازل درستش كند
پسر خيلي زود اين كار رو تمام كرد
پدر كه ميدانست فرزند با نقشه دنيا آشنايي نداشته تعجب كرد و پرسيد چه طور به اين سرعت تونستي تكميلش كني
پير جواب داد:
پشت نقشه عكس يه آدم بود ، آدم رو ساختم جهان خود به خود درست شد
نوشته شده توسط هیچ کس در چهارشنبه 16 مرداد1387 ساعت 7:37 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
زماني دانش آموز مشتاقي بود كه مي خواست به خرد و بصيرت دست يابد . به نزد خردمند ترين انسان شهر , سقراط رفت , تا از او مشورت جويد .
سقراط فردي كهنسال بود و در باره بسياري مسائل آگاهي زيادي داشت .پسر از پير شهر پرسيد چگونه او نيز مي تواند به چنين مهارتي دست پيدا كند .
سقراط كه زياد اهل حرف زدن نبود , تصميم گرفت صحبت نكند و به جايش عملاً براي او توضيح دهد .
او پسر را به كنار دريا برد و خودش در حالي كه لباس به تن داشت , مستقيماً به درون آب رفت
او دوست داشت چنين كار عجيب و غريبي انجام دهد و مخصوصاً وقتي سعي داشت نكته اي را ثابت كند .
شاگرد با احتياط دستور او را دنبال كرد و به درون دريا قدم برداشت و نزد سقراط به جايي رفت كه آب تا زير چانه اش مي رسيد سقراط بدون گفتن كلمه اي دستش را دراز كرد و بر روي شانه پسر گذاشت سپس عميقاً در چشمان شاگردش خيره شد و با تمام توانش سر او را به زير آب فرو برد .
تلاش و تقلايي از پي آمد و پيش از آنكه زندگي پسر پايان يابد , سقراط اسيرش را آزاد كرد . پسر به سرعت به روي آب آمد و در حالي كه نفس نفس مي زد و به دليل بلعيدن آب شور به حال خفگي افتاده بود ، به دنبال سقراط گشت تا انتقامش را از پير خردمند بگيرد . در نهايت تعجب دانش آموز , پيرمرد صبورانه در ساحل منتظر ايستاده بود . دانش آموز وقتي به ساحل رسيد , با عصبانيت داد زد : ((چرا خواستي مرا بكشي ؟)) مرد خردمند با آرامش سئوال او را با سئوالي جواب داد : پسر وقتي زير آب بودي و مطمئن نبودي كه روز ديگر را خواهي ديد يا نه چه چيز را در دنيا بيش از همه مي خواستي ؟
دانش آموز لحظا تي انديشيد سپس به آرامي گفت مي خواستم نفس بكشم .
سقراط چهره اش گشاده شد و گفت : آري پسرم هر وقت براي خرد و بصيرت همينقدر به اندازه اين نفس كشيدن مشتاق بودي آنوقت به آن دست مي يابي .
" دانايي وبصيرت را با تمام وجود بطلبيد تا بيابيد "
نوشته شده توسط هیچ کس در چهارشنبه 16 مرداد1387 ساعت 7:36 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط هیچ کس در چهارشنبه 16 مرداد1387 ساعت 7:35 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
با سلام خدمت همه ی دوستان گرامی . از همه ی شما عزیزان بسیار بسیار عذرخواهی می کنم که مدتی نبودم و نمیتوانستم آپ کنم . ( به دلایل زیادی دسترسی به اینترنت نداشتم ) . امیدوارم من را ببخشید و برای جبران این دفعه چند بار آپ میکنم به جای یک بار .
................................................................
كولهپشتياش را برداشت و راه افتاد. رفت كه دنبال خدا بگردد؛ و گفت: تا كولهام از خدا پر نشود برنخواهم گشت. نهالي رنجور و كوچك كنار راه ايستاده بود. مسافر با خندهاي رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن. و درخت زير لب گفت: ولي تلختر آن است كه بروي و بي رهاورد برگردي. كاش ميدانستي آن چه در جستوجوي آني، همين جاست. مسافر رفت و گفت: يك درخت از راه چه ميداند، پاهايش در گل است. او هيچگاه لذت جستوجو را نخواهد يافت.
و نشنيد كه درخت گفت: اما من جستوجو را از خود آغاز كردهام و سفرم را كسي نخواهد ديد. جز آن كه بايد. مسافر رفت و كولهاش سنگين بود. هزار سال گذشت. هزار سالِ پر خم و پيچ، هزار سالِ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته بود، اما غرورش را گم كرده بود. به ابتداي جاده رسيد. جادهاي كه روزي از آن آغاز كرده بود. درختي هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده بود. زير سايهاش نشست تا لختي بياسايد. مسافر درخت را به ياد نياورد. اما درخت او را ميشناخت. درخت گفت: سلام مسافر، در كولهات چه داري، مرا هم مهمان كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمندهام، كولهام خالي است و هيچ چيز ندارم. درخت گفت: چه خوب، وقتي هيچ چيز نداري، همه چيز داري. اما آن روز كه ميرفتي، در كولهات همه چيز داشتي، غرور كمترينش بود، جاده آن را از تو گرفت. حالا در كولهات جا براي خدا هست. و قدري از حقيقت را در كوله مسافر ريخت. دستهاي مسافر از اشراق پر شد و چشمهايش از حيرت درخشيد و گفت: هزار سال رفتم و پيدا نكردم و تو نرفته اين همه يافتي!
درخت گفت: زيرا تو در جاده رفتي و من در خودم. و نور ديدن خود، دشوارتر از نور ديدن جادههاست.
نوشته شده توسط هیچ کس در چهارشنبه 16 مرداد1387 ساعت 7:34 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت