روزی قورباغه ای کنار نهری نشسته بود. عقربی به او گفت : می خواهم از نهر بگذرم اما شنا بلد نيستم. ممکن است مرابر پشت خود تا آن سوی نهر ببري؟ قورباغه گفت: تو عقرب هستی و عقرب ها قورباغه ها را نيش ميزنند.
عقرب گفت: چرا نيش بزنم؟ من می خواهم به آن طرف برسم.
قورباغه قبول کرد.

درست وسط راه رسيده بودند که عقرب قورباغه را نيش زد.
قورباغه در حاليکه ازدرد به خود می پيچيد و آخرين نفسها را می کشيد گفت: چرا اين کار را کردي؟ حالا هر دو غرق ميشيم.


عقرب گفت: آخر من يک عقربم و عقرب ها بايد قورباغه ها را نيش بزنند.


                                 
  برگرفته از کتاب موفقيت


 

نوشته شده توسط هیچ کس در سه شنبه 4 دی1386 ساعت 7:34 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت