<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>کسی مثل هیچ کس</title>
<link>http://kasi-mesle-hichkas.blogfa.com/</link>
<description>به چشمانت بياموز كه هر كس ارزش ديدن ندارد </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 30 Aug 2008 03:22:50 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>معشوق همینجاست </title>
<link>http://kasi-mesle-hichkas.blogfa.com/post-54.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#d0d0d0 size=4&gt;ای قوم به حج رفته ، کجایید کجایید ؟ &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#d0d0d0 size=4&gt;&lt;BR&gt;معشوق همینجاست بیایید بیایید &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;معشوق تو همسایه دیوار به دیوار &lt;BR&gt;در بادیه سرگشته شما در چه هوایید &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;گر صورت بی صورت معشوق ببینید &lt;BR&gt;هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ده بار از آن خانه به دان راه برفتند &lt;BR&gt;یک بار از این خانه بر این بام بر آیید &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ای قوم به حج رفته ، کجایید کجایید ؟ &lt;BR&gt;معشوق همینجاست ، بیایید بیایید &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ۀن خانه لطیف است نشان هاش بگفتید &lt;BR&gt;از خواجه آن خانه نشانی بنمایید &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;یک دسته گل بوداگر آن باغ بدیدیت &lt;BR&gt;یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ای قوم به حج رفته ، کجایید کجایید ؟ &lt;BR&gt;معشوق همینجاست بیایید بیایید &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;معشوق تو همسایه دیوار به دیوار &lt;BR&gt;در بادیه سرگشته شما در چه هوایید&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 30 Aug 2008 03:22:50 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kasi-mesle-hichkas&amp;postid=54</comments>
<dc:creator>kasi-mesle-hichkas</dc:creator>
<guid>http://kasi-mesle-hichkas.blogfa.com/post-54.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خدايا چرا من؟؟؟ </title>
<link>http://kasi-mesle-hichkas.blogfa.com/post-53.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#cccccc size=4&gt; &lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;&quot; &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; size=4&gt;آرتور اشي &quot; قهرمان افسانه ايي تنيس ويمبلدون بر اثر خون آلوده ايي كه در جريان عمل جراحي در سال 1983 دريافت كرد به بيماري ايدز مبتلا شد و در بستر بيماري افتاد . او از سراسر دنيا نامه هايي از طرفدارانش دريافت ميكرد. يكي از طرفدارانش نوشته بود چرا خدا تو را براي چنين بيماري انتخاب كرد ؟؟؟ او در جواب نوشت&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt;:&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; color=#cccccc size=4&gt;
&lt;P&gt;در دنيا 50 ميليون كودك بازي تنيس را اغاز ميكنند/ 5 ميليون نفر ياد ميگيرند كه چگونه تنيس بازي كنند / 500 هزار نفر تنيس را در سطح حرفه ايي ياد ميگيرند / 50 هزار نفر پا به مسابقات مي گذارند / 5 هزار نفر سرشناس ميشوند / 50 نفر به مسابقات ويمبلدون راه پيدا ميكنند / 4 نفر به نيمه نهايي ميرسند / 2 نفر به فينال را پيدا ميكنند / و تهنا يك نفر .............. آن هنگام كه جام قهرماني را روي دستانم گرفته بودم ....هرگز نپرسيدم : خدايا چرا من ؟؟؟ ..... و امروز نيز كه از بيماري رنج ميكشم نخواهم پرسيد : خدايا چرا من ؟؟؟&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Sat, 16 Aug 2008 02:32:59 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kasi-mesle-hichkas&amp;postid=53</comments>
<dc:creator>kasi-mesle-hichkas</dc:creator>
<guid>http://kasi-mesle-hichkas.blogfa.com/post-53.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از خودت شروع کن !!!</title>
<link>http://kasi-mesle-hichkas.blogfa.com/post-52.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#cccccc&gt;پدري براي سرگرم كردن فرزندش نقشه جهان را چند قسمت كرد و به او داد تا مانند پازل درستش كند&lt;BR&gt;پسر خيلي زود اين كار رو تمام كرد&lt;BR&gt;پدر كه ميدانست فرزند با نقشه دنيا آشنايي نداشته تعجب كرد و پرسيد چه طور به اين سرعت تونستي تكميلش كني&lt;BR&gt;پير جواب داد:&lt;BR&gt;پشت نقشه عكس يه آدم بود ، &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;B&gt;آدم رو ساختم جهان خود به خود درست شد&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Wed, 06 Aug 2008 04:07:16 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kasi-mesle-hichkas&amp;postid=52</comments>
<dc:creator>kasi-mesle-hichkas</dc:creator>
<guid>http://kasi-mesle-hichkas.blogfa.com/post-52.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://kasi-mesle-hichkas.blogfa.com/post-51.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#cccccc&gt;زماني دانش آموز مشتاقي بود كه مي خواست به خرد و بصيرت دست يابد . به نزد خردمند ترين انسان شهر , سقراط رفت , تا از او مشورت جويد .&lt;BR&gt;سقراط فردي كهنسال بود و در باره بسياري مسائل آگاهي زيادي داشت .پسر از پير شهر پرسيد چگونه او نيز مي تواند به چنين مهارتي دست پيدا كند .&lt;BR&gt;سقراط كه زياد اهل حرف زدن نبود , تصميم گرفت صحبت نكند و به جايش عملاً براي او توضيح دهد .&lt;BR&gt;او پسر را به كنار دريا برد و خودش در حالي كه لباس به تن داشت , مستقيماً به درون آب رفت &lt;BR&gt;او دوست داشت چنين كار عجيب و غريبي انجام دهد و مخصوصاً وقتي سعي داشت نكته اي را ثابت كند .&lt;BR&gt;شاگرد با احتياط دستور او را دنبال كرد و به درون دريا قدم برداشت و نزد سقراط به جايي رفت كه آب تا زير چانه اش مي رسيد سقراط بدون گفتن كلمه اي دستش را دراز كرد و بر روي شانه پسر گذاشت سپس عميقاً در چشمان شاگردش خيره شد و با تمام توانش سر او را به زير آب فرو برد .&lt;BR&gt;تلاش و تقلايي از پي آمد و پيش از آنكه زندگي پسر پايان يابد , سقراط اسيرش را آزاد كرد . پسر به سرعت به روي آب آمد و در حالي كه نفس نفس مي زد و به دليل بلعيدن آب شور به حال خفگي افتاده بود ، به دنبال سقراط گشت تا انتقامش را از پير خردمند بگيرد . در نهايت تعجب دانش آموز , پيرمرد صبورانه در ساحل منتظر ايستاده بود . دانش آموز وقتي به ساحل رسيد , با عصبانيت داد زد : ((چرا خواستي مرا بكشي ؟)) مرد خردمند با آرامش سئوال او را با سئوالي جواب داد : پسر وقتي زير آب بودي و مطمئن نبودي كه روز ديگر را خواهي ديد يا نه چه چيز را در دنيا بيش از همه مي خواستي ؟&lt;BR&gt;دانش آموز لحظا تي انديشيد سپس به آرامي گفت مي خواستم نفس بكشم .&lt;BR&gt;سقراط چهره اش گشاده شد و گفت : آري پسرم هر وقت براي خرد و بصيرت همينقدر به اندازه اين نفس كشيدن مشتاق بودي آنوقت به آن دست مي يابي . &lt;BR&gt;&quot; دانايي وبصيرت را با تمام وجود بطلبيد تا بيابيد &quot;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Wed, 06 Aug 2008 04:05:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kasi-mesle-hichkas&amp;postid=51</comments>
<dc:creator>kasi-mesle-hichkas</dc:creator>
<guid>http://kasi-mesle-hichkas.blogfa.com/post-51.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://kasi-mesle-hichkas.blogfa.com/post-50.aspx</link>
<description>&lt;DIV id=post_message_858353 dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;دو مرد در کنار درياچه ای مشغول ماهيگيری بودند . يکی از آنها ماهيگير با تجربه و ماهری بود اما ديگری ماهيگيری نمی دانست .&lt;BR&gt;هر بار که مرد با تجربه يک ماهی بزرگ می گرفت ، آنرا در ظرف يخی که در کنار دستش بود می انداخت تا ماهی ها تازه بمانند ، اما ديگری به محض گرفتن يک ماهی بزرگ آنرا به دريا پرتاب می کرد .&lt;BR&gt;ماهيگير با تجربه از اينکه می ديد آن مرد چگونه ماهی را از دست می دهد بسيار متعجب بود . لذا پس از مدتی از او پرسيد :&lt;BR&gt;- چرا ماهی های به اين بزرگی را به دريا پرت می کنی ؟&lt;BR&gt;مرد جواب داد : آخر تابه من کوچک است !&lt;BR&gt;گاهی ما نيز همانند همان مرد ، شانس های بزرگ ، شغل های بزرگ ، روياهای بزرگ و فرصت های بزرگی را که خداوند به ما ارزانی می دارد را قبول نمی کنيم . چون ايمانمان کم است .&lt;BR&gt;ما به يک مرد که تنها نيازش تهيه يک تابه بزرگتر بود می خنديم ، اما نمی دانيم که تنها نياز ما نيز ، آنست که ايمانمان را افزايش دهيم .&lt;BR&gt;خداوند هيچگاه چيزی را که شايسته آن نباشی به تو نمی دهد .&lt;BR&gt;اين بدان معناست که با اعتماد به نفس کامل از آنچه خداوند بر سر راهت قرار می دهد استفاده کنی .&lt;BR&gt;هيچ چيز برای خدا غير ممکن نيست .&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=red&gt;&lt;B&gt;به ياد داشته باش :&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=darkred&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;B&gt;به خدايت نگو که چقدر مشکلاتت بزرگ است ،&lt;BR&gt;به مشکلاتت بگو که چقدر خدايت بزرگ است &lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Wed, 06 Aug 2008 04:04:48 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kasi-mesle-hichkas&amp;postid=50</comments>
<dc:creator>kasi-mesle-hichkas</dc:creator>
<guid>http://kasi-mesle-hichkas.blogfa.com/post-50.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://kasi-mesle-hichkas.blogfa.com/post-49.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#ff0000&gt;با سلام خدمت همه ی دوستان گرامی . از همه ی شما عزیزان بسیار بسیار عذرخواهی می کنم که مدتی نبودم و نمیتوانستم آپ کنم . ( به دلایل زیادی دسترسی به اینترنت نداشتم ) . امیدوارم من را ببخشید و برای جبران این دفعه چند بار آپ میکنم به جای یک بار .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;................................................................&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN class=postbody&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;كوله‌پشتي‌اش را برداشت و راه افتاد. رفت كه دنبال خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام از خدا پر نشود برنخواهم گشت. نهالي رنجور و كوچك كنار راه ايستاده بود. مسافر با خنده‌اي رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن. و درخت زير لب گفت: ولي تلخ‌تر آن است كه بروي و بي ‌رهاورد برگردي. كاش مي‌دانستي آن‌ چه در جست‌وجوي آني، همين جاست. مسافر رفت و گفت: يك درخت از راه چه مي‌داند، پاهايش در گل است. او هيچ‌گاه لذت جست‌وجو را نخواهد يافت. &lt;BR&gt;و نشنيد كه درخت گفت: اما من جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام و سفرم را كسي نخواهد ديد. جز آن كه بايد. مسافر رفت و كوله‌اش سنگين بود. هزار سال گذشت. هزار سالِ پر خم و پيچ، هزار سالِ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته بود، اما غرورش را گم كرده بود. به ابتداي جاده رسيد. جاده‌اي كه روزي از آن آغاز كرده بود. درختي هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده بود. زير سايه‌اش نشست تا لختي بياسايد. مسافر درخت را به ياد نياورد. اما درخت او را مي‌شناخت. درخت گفت: سلام مسافر، در كوله‌ات چه داري، مرا هم مهمان كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام خالي است و هيچ چيز ندارم. درخت گفت: چه خوب، وقتي هيچ چيز نداري، همه چيز داري. اما آن روز كه مي‌رفتي، در كوله‌ات همه چيز داشتي، غرور كمترينش بود، جاده آن را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات جا براي خدا هست. و قدري از حقيقت را در كوله مسافر ريخت. دست‌هاي مسافر از اشراق پر شد و چشم‌هايش از حيرت درخشيد و گفت: هزار سال رفتم و پيدا نكردم و تو نرفته اين همه يافتي! &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN class=postbody&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;&lt;BR&gt;درخت گفت: زيرا تو در جاده رفتي و من در خودم. و نور ديدن خود، دشوارتر از نور ديدن جاده‌هاست.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 06 Aug 2008 04:04:12 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kasi-mesle-hichkas&amp;postid=49</comments>
<dc:creator>kasi-mesle-hichkas</dc:creator>
<guid>http://kasi-mesle-hichkas.blogfa.com/post-49.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>میم مثل مادر</title>
<link>http://kasi-mesle-hichkas.blogfa.com/post-48.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#999999 size=4&gt;وقتي که تو 1 ساله بودي، اون بهت غذا ميداد و تو رو مي شست! به اصطلاح، تر و خشک مي کرد&lt;BR&gt;تو هم با گريه کردن در تمام شب از اون تشکر مي کردي&lt;BR&gt;!&lt;BR&gt;وقتي که تو 2 ساله بودي، اون، بهت ياد داد تا چه جوري راه بري.&lt;BR&gt;تو هم اين طوري ازش تشکر مي کردي، که، وقتي صدات مي زد، فرار مي کردي&lt;BR&gt;!&lt;BR&gt;وقتي که 3 ساله بودي، اون، با عشق، تمام غذايت را آماده مي کرد.&lt;BR&gt;تو هم با ريختن ظرف غذا ،کف اتاق،ازش تشکر مي کردي&lt;BR&gt;! &lt;BR&gt;وقتي 4 ساله بودي، اون برات مداد رنگي خريد.&lt;BR&gt;تو هم، با رنگ کردن ميز اتاق نهار خوري، ازش تشکر مي کردي&lt;BR&gt;!&lt;BR&gt;وقتي که 5 ساله بودي، اون، لباس شيک به تنت کرد تا به تعطيلات بري.&lt;BR&gt;تو هم، با انداختن(به عمد) خودت تو گِل، ازش تشکر کردي&lt;BR&gt;! &lt;BR&gt;وقتي که 6 ساله بودي، اون، تو رو تا مدرسه ات همراهي مي کرد.&lt;BR&gt;تو هم، با فرياد زدنِ: من نمي خوام برم!، ازش تشکر مي کردي&lt;BR&gt;!&lt;BR&gt;وقتي که 7 ساله بودي، اون، برات وسائل بازي بيس بال خريد.&lt;BR&gt;تو هم، با پرت کردن توپ بيس بال به پنجره همسايه کناري، ازش تشکر کردي&lt;BR&gt;!&lt;BR&gt;وقتي که 8 ساله بودي، اون، برات بستني خريد.&lt;BR&gt;تو هم، با چکوندن(بستني) به تمام لباست، ازش تشکر کردي&lt;BR&gt;!&lt;BR&gt;وقتي که 9 ساله بودي، اون، هزينه کلاس پيانوي تو رو پرداخت.&lt;BR&gt;تو هم، بدون زحمت دادن به خودت براي ياد گيري پيانو، ازش تشکر کردي&lt;BR&gt;!&lt;BR&gt;وقتي که 10 ساله بودي، اون، تمام روز رو رانندگي کرد تا تو رو از تمرين فوتبال به کلاس ژيمناستيک و از اونجا به جشن تولد دوستانت، ببره.&lt;BR&gt;تو هم، ازش تشکر کردي،با بيرون پريدن از ماشين، بدون اينکه پشت سرت رو هم نگاه کني&lt;BR&gt; !&lt;BR&gt;وقتي که 11 ساله بودي، اون تو و دوستت رو براي ديدن فيلم به سينما برد.&lt;BR&gt;تو هم، ازش تشکر کردي، ازش خواستي که در يه رديف ديگه بشينه&lt;BR&gt;!&lt;BR&gt;وقتي که 12 ساله بودي، اون تو رو از تماشاي بعضي برنامه هاي تلوزِيِون بر حذر داشت.&lt;BR&gt;تو هم، ازش تشکر کردي، صبر کردي تا از خونه بيرون بره&lt;BR&gt;!&lt;BR&gt;وقتي که 13 ساله بودي، اون بهت پيشنهاد داد که موهاتو اصلاح کني.&lt;BR&gt;تو هم، ازش تشکر کردي، با گفتن اين جمله: تو اصلاً سليقه اي نداري&lt;BR&gt;!&lt;BR&gt;وقتي که 14 ساله بودي، اون، هزينه اردو يک ماهه تابستاني تو رو پرداخت کرد.&lt;BR&gt;تو هم،ازش تشکر کردي، با فراموش کردن، نوشتن يک نامه ساده&lt;BR&gt; !&lt;BR&gt;وقتي که 15 ساله بودي، اون از سرِ کار برمي گشت و مي خواست که تو رو در آغوش بگيره(ابراز محبت کنه).&lt;BR&gt;تو هم، ازش تشکر کردي، با قفل کردن درب اتاقت!(نمي ذاشتي که وارد اتاقت بشه&lt;BR&gt;!)&lt;BR&gt;وقتي که 16 ساله بودي، اون بهت ياد داد که چطوري ماشينش رو بروني(رانندگي ياد داد).&lt;BR&gt;تو هم، ازش تشکر مي کردي، هر وقت که مي تونستي ماشين رو بر مي داشتي و مي رفتي&lt;BR&gt;!&lt;BR&gt;وقتي که 17 ساله بودي، وقتيکه اون منتظر يه تماس مهم بود.&lt;BR&gt;تمام شب رو با تلفن صحبت کردي و، اينطوري ازش تشکر کردي&lt;BR&gt;!&lt;BR&gt;وقتي که 18 ساله بودي، اون ، در جشن فارغ التحصيلي دبيرستانت، از خوشحالي گريه مي کرد.&lt;BR&gt;تو هم، ازش تشکر کردي،اينطوري که، تا تموم شدن جشن، پيش مادرت نيومدي&lt;BR&gt;!&lt;BR&gt;وقتي که 19 ساله بودي، اون، شهريه دانشگاهت رو پرداخت، همچنين، تو رو تا دانشگاه رسوند و وسائلت رو هم حمل کرد.&lt;BR&gt;تو هم، ازش تشکر کردي، با گفتن خداحافظِ خشک و خالي، بيرون خوبگاه، به خاطر اينکه نمي خواستي خودتو دست و پا چلفتي نشون بدي!!(به اصطلاح، بچه ماماني&lt;BR&gt;!!)&lt;BR&gt;وقتي که 20 ساله بودي، اون، ازت پرسيد که، آيا شخص خاصي(به عنوان همسر) مد نظرت هست؟&lt;BR&gt;تو هم، ازش تشکر کردي با گفتنِ: به تو ربطي نداره&lt;BR&gt;!!&lt;BR&gt;وقتي که 21 ساله بودي، اون، بهت پيشنهاد خط مشي براي آينده ات داد.&lt;BR&gt;تو هم، با گفتن اين جمله ازش تشکر کردي: من نمي خوام مثل تو باشم&lt;BR&gt;!&lt;BR&gt;وقتي که 22 ساله بودي، اون تو رو، در جشن فارغ التحصيلي دانشگاهت در آغوش گرفت.&lt;BR&gt;تو هم،ازش تشکر کردي،ازش پرسيدي که: مي توني هزينه سفر به اروپا را برام تهيه کني&lt;BR&gt;! &lt;BR&gt;وقتي که 23 ساله بودي، اون، براي اولين آپارتمانت، بهت اثاثيه داد.&lt;BR&gt;تو هم، ازش تشکر کردي،با گفتن اين جمله، پيش دوستات،:اون اثاثيه ها زشت هستن&lt;BR&gt;!&lt;BR&gt;وقتي که 24 ساله بودي، اون دارايي هاي تو رو ديد و در مورد اينکه، در آينده مي خواي با اون ها چي کار کني، ازت سئوال کرد.&lt;BR&gt;تو هم با دريدگي و صدايي(که ناشي از خشم بود)فرياد زدي:مــادررر،لطفا&lt;BR&gt;ً!!&lt;BR&gt;وقتي که 25 ساله بودي، اون، کمکت کرد تا هزينه هاي عروسي رو پرداخت کني، و در حالي که گريه مي کرد بهت گفت که: دلم خيلي برات تنگ مي شه.&lt;BR&gt;تو هم ازش تشکر کردي، اينطوري که، يه جاي دور رو براي زندگيت انتخاب کردي&lt;BR&gt;!!&lt;BR&gt;وقتي که 30 ساله بودي، اون، از طريق شخص ديگه اي فهميد که تو بچه دار شدي و به تو زنگ زد.&lt;BR&gt;تو هم با گفتن اين جمله ،ازش تشکر کردي، &quot;همه چيز ديگه تغيير کرده&lt;BR&gt;!!&quot;&lt;BR&gt;وقتي که 40 ساله بودي، اون، بهت زنگ زد تا روز تولد يکي از اقوام رو يادآوري کنه.&lt;BR&gt;تو هم با گفتن&quot;من الان خيلي گرفتارم&quot; ازش تشکرکردي&lt;BR&gt;!!&lt;BR&gt;وقتي که 50 ساله بودي، اون، مريض شد و به مراقبت و کمک تو احتياج داشت.&lt;BR&gt;تو هم با سخنراني کردن در مورد اينکه والدين، سربار فرزندانشون مي شن، ازش تشکر کردي&lt;BR&gt;!!&lt;BR&gt;و سپس، يک روز، اون، به آرامي از دنيا ميره. و تمام کارهايي که تو(در حق مادرت) انجام ندادي، مثل تندر بر قلبت فرود مياد&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt; اگه مادرت،هنوز زنده هست، فراموش نکن که بيشتر از هميشه بهش محبت کني&lt;BR&gt;...&lt;BR&gt;و، اگه زنده نيست، محبت هاي بي دريقش رو فراموش نکن و به راحتي از اونها نگذر...&lt;BR&gt;هميشه به ياد داشته باش که به مادرت محبت کني و اونو دوست داشته باشي، چون، در طول عمرت فقط يه مادر داري!!!!!&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Tue, 24 Jun 2008 03:38:46 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kasi-mesle-hichkas&amp;postid=48</comments>
<dc:creator>kasi-mesle-hichkas</dc:creator>
<guid>http://kasi-mesle-hichkas.blogfa.com/post-48.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تلاشی دیگر </title>
<link>http://kasi-mesle-hichkas.blogfa.com/post-47.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#ff0000&gt;با سلام خدمت همه ی دوستان عزیز . لازم میبینم که در ابتدا از همه عذر خواهی کنم چون مدتی نبودم و نتوانستم به مهربانی های شما پاسخگو باشم .ولی از این به بعد بیشتر خواهم آمد و سعی می کنم زودتر آپ کنم . از همه ی شما سپاسگذارم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;رابرت فراست٬ یکی از بزرگترین شاعرانی که آمریکا به عرصه ادبی جهان عرضه داشته٬ بیست سال تمام بدون هیچ موفقیت و شهرتی سخت کار کرد. او قبل از آنکه جلدی از اشعارش به فروش برود٬ ۳۹سال داشت. امروز اشعار او به ۲۲ زبان زنده دنیا ترجمه و چاپ شده است. او شاعری است که ۴ بار مفتخر به دریافت جایزه پولیتزر شد. &lt;BR&gt;آلبرت اینشتین٬ دانشمندی که بنا به گفته جهانیان باهوش ترین فرد روی زمین بوده٬ گفته است:&quot; من ماهها و سالها فکر میکنم و فکر میکنم. ۹۹ بار استنتاجاتم نادرست هستند و در صدمین بار است که حق با من است. &quot; &lt;BR&gt;موقعی که لوسیانو پاواروتی از دانشگاه فارغ التحصیل شد، دقیقاً نمیدانست که معلم باقی بماند یا اینکه به کار خوانندگی حرفه ای روی آورد. پدرش به او گفت: &quot; لوسیانو! اگر سعی کنی که روی دو تا صندلی بنشینی ، از وسط آنها خواهی افتاد . تو باید یک صندلی انتخاب کنی.&quot; پاواروتی معلمی را رها کرد و خوانندگی را انتخاب کرد.او پس از هفت سال مطالعه و نومیدی بود که در نخستین برنامه حرفه ای خود ظاهر شد و مجدداْ پس از هفت سال تلاش دیگر بود که به اپرای متروپلیتن راه یافت. او صندلی خود را انتخاب کرده بود و موفق هم شده بود. &lt;BR&gt;سردبیر روزنامه ای٬ والت دیسنی را بخاطر فقدان قوه تخیل از کار برکنار کرد. والت دیسنی از نخستین شکستهای خود چنین یاد می کرد : &quot; هنگامی که تقریباْ ۲۱ ساله بودم برای نخستین بار مفلس و ورشکسته شدم. روی بالشهای درست شده از یک نیمکت قدیمی می خوابیدم و کنسرو سرد لوبیا می خوردم. &lt;BR&gt;گریگور مندل گیاه شناس اتریشی ٬ کسی که آزمایش و تجارب او با نخود فرنگی منجر به پیدایش علم جدید ژنتیک گردید٬ هرگز موفق نشد امتحانات گزینش معلمی را پشت سر گذارد و معلم علوم دبیرستان بشود.او در درس زیست شناسی مردود شد. &lt;BR&gt;هنری فورد: شکست فرصتی است برای شروع دوباره با هوشیاری بیشتر. &lt;BR&gt;برگرفته از کتاب: سوپ جوجه برای روح................&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 06 Jun 2008 03:39:05 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kasi-mesle-hichkas&amp;postid=47</comments>
<dc:creator>kasi-mesle-hichkas</dc:creator>
<guid>http://kasi-mesle-hichkas.blogfa.com/post-47.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از خودت شروع کن</title>
<link>http://kasi-mesle-hichkas.blogfa.com/post-46.aspx</link>
<description>&lt;DIV id=post_message_575063 dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;بر سر گور كشيشي در كليساي وست مينستر نوشته شده است : « كودك كه بودم مي خواستم دنيا را تغيير دهم . بزرگتر كه شدم متوجه شدم دنيا خيلي بزرگ است من بايد انگلستان را تغيير دهم . بعد ها دنيا را هم بزرك ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم . در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول كنم . اينك كه در آستانه مرگ هستم مي فهمم كه اگر روز اول خودم را تغيير داده بودم ، شايد مي توانستم دنيا را هم تغيير دهم!!!&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=blue&gt;&lt;FONT size=3&gt;بياييد از خودمان شروع كنيم&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Sat, 19 Apr 2008 03:55:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kasi-mesle-hichkas&amp;postid=46</comments>
<dc:creator>kasi-mesle-hichkas</dc:creator>
<guid>http://kasi-mesle-hichkas.blogfa.com/post-46.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بهارستان جامي </title>
<link>http://kasi-mesle-hichkas.blogfa.com/post-45.aspx</link>
<description>&lt;DIV class=smallfont&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;!-- / icon and title --&gt;&lt;!-- message --&gt;
&lt;DIV id=post_message_689219 dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#cccccc size=3&gt;&lt;STRONG&gt;طاووسي و زاغي در صحن باغي فراهم رسيدند و عيب و هنر يكديگر را ديدند. طاووس با زاغ گفت:«اين موزه سرخ كه در پاي توست, لايق اطلس زركش و ديباي منقّش من است. همانا كه آن وقت كه از شب تاريك عدم, به روز روشن وجود مى آمده‌ايم در پوشيدن موزه غلط كرده‌ايم. من موزه كيمخت سياه تو را پوشيده‌ام و تو موزه اديم سرخ مرا.» زاغ گفت:«حال بر خلاف اين است؛ اگر خطايي رفته است, در پوششهاي ديگر رفته است, باقي خلعتهاي تو مناسب موزه من است؛ غالباً در آن خواب‌آلودگي, تو سر از گريبان من برزده‌اي و من سر از گريبان تو.» در آن نزديكي كشَفَي سر به جيب مراقبت فرو برده بود و آن مجادله و مقاوله را مى شنود. سر برآورد كه:«اي ياران عزيز و دوستان صاحب تميز! اين مجادله‌هاي بيحاصل را بگذاريد و از اين مقاوله بلاطائل دست بداريد خداي – تعالي- همه چيز را به يك كس نداده و زمام همه مرادات در كف يك كس ننهاده. هيچ كس نيست كه وي را خاصّه[اي] داده كه ديگران را نداده است و در وي خاصيتي نهاده كه در ديگران ننهاده, هر كس را به داده خود خُرسند بايد بود و به يافته خُشنود».&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Tue, 18 Mar 2008 03:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kasi-mesle-hichkas&amp;postid=45</comments>
<dc:creator>kasi-mesle-hichkas</dc:creator>
<guid>http://kasi-mesle-hichkas.blogfa.com/post-45.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
